روز بي خاطره

آینه ای برابر آینه ات میگذارم تا از تو ابدیتی بسازم...

رسم زمونه...

خیره شدم به یه صفحه سفید و جز سیاهی هیچی نمیبینم .چنگ میزنم به گلوم که

بغضم نترکه...دارم سعی میکنم نفس نکشم ...کاش یادم میرفت نفس کشیدن

وتو این از یاد رفتین تو میرفتی وهمه این نقش های کج و معوجی که تو ذهنم نقش

 بسته ...

به اندازه تنفرت از مرد بودن متنفرم از این بودن و نبودنم ...از بودن و نبودنت...

از این بازی تکراری ... از حرفایی که مثل کلاف سر در گم به هم پیچیده...

خستم از خودم و از تویی که باعث میشی هر روز خودم رو بیشتر در هزار توی لفافه

پنهان کنم...

خستم از بی اعتمادی تو نسبت به همه چیزایی که خالصانه به تو دادم و ته مونده این

تن خسته خالی تر از قبل شد...

 

پ.ن:گیج میزنم ...

پ.پ.ن:ازت خواستم که وقتی نمیتونی باشی برو...پس لطفا برو.

پ.پ.پ.ن:اومدم بگم ممنون از اینکه به جای جواب دادن به تلفن های من وبلاگتو اپ کردی... پس حتما حالت بهتره...منم همین و میخواستم بدونم, حتما ایقدر خوب شدی که اپ کردی...

 پ.پ.پ.پ.ن:دلم برات تنگ شده ولی نمیخوام ببینمت ١٢ روز برگشتی 2 بار حرف زدیم این شرح مبسوط عشق ماست که 3/1 عمرمونو باهم گذروندیم

 

 پپپ.پپ.ن:کاکتوس جان خوشحال که برگشتی هنوز یادمه که از بی خبر رفتنت حسابی شوکه شدم.خوش اومدی و خیلی هم به موقع اومدی.

   + samara ; ۳:۳٤ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢۸ اسفند ۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()

تردید 2

این همه تردید و شک فقط برای این همه بی خبری و این همه بی تفاوتی های

تو...

میدونم که بریدم ...میدونم که دیگه نمیخوام...شک دارم به این همه اصرارت

برای بودن و موندن ولی انکار نمیکنم که خبر برگشتنت خوشحالم کرد.

انکار نمیکنم که تو در لحظه حرفایی رو میزنی که به دلم میشینه ولی انکار

نمیکنم که خیلی هم دلمو شکستی و خیلی هم دلتو شکستم...

خوب همین الان داری بهم میگی که اف گذاشتی و توضیح دادی که چرا برنامه

سفرت عقب افتاده و من میگم که نرسیده...

چقدر سخته که ما با این همه امکانات نمیتونیم این فاصله زمانی و مکانی رو

پر کنیم...

ولی برام جالبه که هنوزم حست میکنم و دقیقا احساسم در مورد مشکل

پیش اومده درست بوده و الان که از خودت میشنوم دارم به این فکر میکنم

که شاید تو راست میگی هنوزم خیلی از اون روزا دور نشدیم

   + samara ; ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢٩ بهمن ۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()

کمی نزدیکتر

بیا اینجا... کمی نزدیکتر ... اینقدر نزدیک که حرم نفسهاتو تو صورتم حس کنم

اینقدر نزدیک که صدای نفسهاتو بشنوم...بعد دستامو بگیر تو چشام خیره شو

خودت تا آخر حرفامو بخون و بزار من یه بار دیگه تو حس چشمات غرق بچشم

بزار تا یه بار دیگه از خود بی خود بشم و فقط یه بار دیگه حس کنم دارمت...

 بزار حس کنم بیشتر از همه چیزایی که به خودم تعلق داره تو متعلق به

منی...

   + samara ; ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ ; جمعه ٢٧ دی ۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()